نر دبان دلم شکسته است
می شود برای من کمی دعا کنی؟
یا اگر خدا اجازه میدهد
کمی به جای من خدا خدا کنی؟
دلم مثل یک نماز بین راه،
خسته و شکسته است.
میشودبرای بیقراری دلم
سفارشی به آن رفیق
باوفا (خدا) کنی؟
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم
دختـــــــــرک ناز دیماه تولدت مبارک
به بهانهی ستاره،
به بهانهی آسمان،
به بهانهی یک شعر موزون!
به بهانهی یک آواز قدیمی
به هر بهانهای
بهانهی خاطرات من میشوی در این روزهای سرد ِ دی ماهی
به یاد خاطرات قشنگمون.
سی ام دیماه ۱۳۸۸
منا جون تولدت مبارک
ادعاش اینه که خانمم خیلی زن خوبیه نه به فکر قرتی بازیو ولخرجیه نه مثل زنهای مردم پاچه دریده.... (خدا نصیب کنه).... اصلا هم ازمن طلا نمی خواد، آخه بگو باز طلا که خوبه (سرمایه است) این روزا زنهای مردم به فکر خرید مانتو و روسری و فشن بازین....
تازه میگه اصلا هم من بهش پول نمی دم چون در شان خانم من نیست که دستی بهش پول بدم ....یا پول و میذارم رو طاقچه، یا که میگم خودش بره از تو کیفم برداره( ما چه می دونیم الله و اعلم)
ولی کاشف به عمل اومد که بعله دقیقا همینطوری هست که می گن .معاون .... وزیر اسبق وزارت نیرو که مدتی است استادی اینجانب را در دانشگاه به عهده گرفتن چندی پیش در برنامه ... اقتصادی شبکه 4 وقت میزگرد داشتند به قول خودشون که ساعت 4.30 برنامه شروع میشد و به دلیل اینکه ساختمان وزارت نیرو فاصله مکانی چندانی با صدا و سیما نداره (فاصله ترافیکی که بماند) ساعت 4.20 از محل خارج شده ولی به دلیل کیپ بودن مسیر از هر طرف، ایشون ماشین را به قصد گرفتن موتور ترک می کنند. موتور هم ایشان را به سرعت باد به ساختمان صدا و سیما می رسونن و در طول مسیر از اینکه بنده معاون وزیر هستم تا برسه به اینکه الان برنامه زنده رو آنتن دارم سفره دل و باز میکنه. به گفته ایشون بعد از پیاده شدن دست در جیب می کنن که یک 2000 تومانی ناقابل به موتوری بدن ....
بعله... می بیین اثری از پول نیست و موتوری که با نگاهی مسخره آمیز که آقا مثلا شما معاون وزیرین ، قد و بالای طرف را ورانداز می کنه....
خلاصه با قسم و آیه که الان برنامه شروع میشه کارت شخصی را به موتوری می دن تا فردا برای گرفتن پول به وزارت نیرو مراجعه کنن.
فکر کن چقدر زن آدم میتونه خوب باشه که پول هم بر میداره قلمبه برداره یعنی حتی یه 5 زاری هم برای شوهرش نذاره که لااقل تو راهی نیم راهی نصیب گرگ بیابون نشه....
استاد گرامی خانمتون خودش پول و برمیداره و یهو کمپلت میره خربد و به شما نمیگه ... شما هم می گید آخی چقدر قانع است....
البته میشه اینجا به خانم معاون وزیر این حق را داد که بابا این دوره زمونه کدوم معاون وزیری "موتور بیا موتور" می گیره که مجبور بشه کرایه راه و بده
ولی استاد گرامی خواهشن این خانمتون رو این قدر به رخ ما نکشین بابا این پسرهای دانشکده کشتند ما رو اینقدر اونو تو سر ما زدند....
راستی نگفتین موتوریه به خاطر 2000 تومان اومد وزارت نیرو که پولشو بگیره یا نه؟
این روزا طرح هدفمند کردن یارانه ها گرمه گرمه.... اصلا گرم چرا داغه داغه..... این روزا دعوا سر اینه که پولی که می خوان از مردم بگیرن بذارن تو جیبشون یا بره تو مجلس و بعد بذارن تو جیبشون ... آخه ریاست محترم، چه فرقی میکنه؟ این که قراره آخرش هپلی هپول بشه ، پس چرا دیگه جنگ زرگری راه می اندازین و مردم و سرکار می ذارین. این روزا که اگه از کسی بپرسی اصلا چرا زنده ای ، نمیدونه... پس تو چرا این قدر حرص می خوری.
اولها... منظورم روزگاران دوره ه ه.... که وقتی از یه بچه می پرسیدی می خواهی چیکاره بشی، با اطمینان کامل می گفت: معلم، دکتر، خلبان و ....
ولی این روزا یا میگن نمیدونم یا اگه بگن ،طبق فرمایشات والدین محترم میگن دکتر یا مهندس، همین!
از کنکوری می پرسی چه رشته ای می خوای بخونی ، میگه حالا بذار ببینم رتبم چند میشه!
جوون 20 ساله ای که تیپ زده و ماشین و بر میداره میخواد بره بیرون میپرسی کجا؟ میگه: هیچ جا، میرم یه دوری بزنم!
وخلاصه همه بیخیال هدف و آینده و زندگی شدن، اصلا درس و کار و شغل و هدف کیلو چنده؟ پس آقای محترم این روزا خود مردم هدف ندارن ، اونوقت شما گیر دادی به هدفمند کردن یارانه ها....!!!!!
بابا جون ما می دونیم با این طرح افزایش قیمت نهاده های تولید منجر به ظهور وبروز تورم از ناحیه فشار هزینه می شه می دونیم افزایش قیمت ها درآمدی را برای دولت حاصل میکنه میدونیم هدفمند کردن یارانه ها موجب کاهش 30 درصدی مصرف انرژی میشود ولی آخه مستحضرید که ما هنوز عضو سازمان تجارت جهانی نشدیم.... توجه دارید هیچ نهادی برای پذیرش مسئولیت مهم این امر خطیر برنامه ریزی نشده.... یا اصلا شما شناسایی افراد فقیر را کردید که خدای نکرده ... استغفرالله اشتباها این یارانه ها به افراد پر درآمد داده بشه و خیلی چیزای دیگه....
خلاصه اینکه جون مادرتون میشه بیخیال همه چیز بشید و مثل ماها بی هدف باشید .. باور کنید خوش می گذره

مدتیه که به هر چی فکر میکنم بهم موج منفی میده ، گاهی اوقات آدمهای دور و برم هم، این امواج را تقویت می کنند. برای همین هم اصلا نمی دونم رو چی تمرکز کنم که بخوام بنویسمش. تازگیا هم طوفان بعد از آرامش اینجا برقرار شده : جمله های قصار رو دیوار، اسباب کشی به سبک مدرن و مجادله بر سر تلفن بینوا که معلوم نیست محدوده اش کجاست.
بنابراین خیلی سخته که بخوام بنویسم، اصلا خیلی سخته که بخوام فکر کنم. دلم می خواست یه چراغ جادو پیدا می کردم که آرزو کنم یه معجزه ای ، چیزی اتفاق بیفته. ولی اصلا نمیدونم چی می خوام... بذار فکر کنم.....؟؟؟؟؟؟...... هنوز دارم فکر می کنم.....
ولی بهتره هنوز آرزو نکنم... یاد یه موضوعی افتادم که ....
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من! من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه
قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپدید میشه ...!
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ،
یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هردوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
بنابراین صبر می کنم تا آرزوهای بقیه رو بشنوم ،بعد خودم آرزو کنم....
صبحی تابستانی اشکی چکید بر زمین... اشکی از چشمانی کوچک... صبح تمام شد... و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم... هر چند تصویری نیست... حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود...
و امین "همسرم" او که در نگاهش هر لحظه متولد می شوم امروز دستانم را فشرد و به روی من آرام چشم گشود... و با تمام ستاره های آسمان برایم جشن گرفت و امروز من ستاره توام ...همه آرزو های تو... پشت و پناه تو... به من نگاه کن... تولد کودکی... و قسم به جوانیت... و خدایی که مرا می بیند... من تورا دوست دارم و آرام با تو می خندم.... چهار سال پیاپی است که با تو می خندم... و دومین سالی که خنده هایمان با خنده فرشته ای آسمانی مانوس گشته... خنده های هانا "تک ستاره من" ... جز تو کسی از نگاه کودکانه ی من نمی خواند که من هنوز کودکم... هنوز لبخند می زنم به کودکانی که دستان کوچک و خشکیده دارند... هنوز به معجزه ایمان دارم... و می دانم که فردا به "من و تو" سلام می کند...
مدتهاست که قلبم با وجود شما می تپد... با وجود تو... هر روز هزار بار سادگی وصداقت تو را عاشقانه و آرام فقط می نگرم و تو لبخند می زنی... به تمام دیوانه بازیهایم لبخند می زنی...
صدایی می شنوم... از همه سو می گویند تولدت مبارک...
و من 28 ساله شدم...؟


مردی دختر سه ساله ای داشت .روز ی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گرانترین کاغذ زرورق او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است. مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.
روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه متوجه شد که آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است. مرد بار دیگر عصبانی شد و به دخترش گفت که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شد با باز کردن جعبه یکی از این بوسه ها را مصرف کند.
می گویند پدر آن جعبه را همیشه به همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت درب آن جعبه را باز می کرد و به طرز عجیبی آرام می شد. هدیه کار خود را کرده بود.

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است....!
چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان و دروغ از همه ارزان تر...!
آبرو قیمت یک تکه نان...!
و چه تخفیف بزرگی خورده ست... قیمت هر انسان!!!
از کجا معلوم ؟ هان ؟ از کجا معلوم اون دختری که تو واگن مترو ،آویزون شده به میله و داره بهت لبخند میزنه من نباشم ؟ از کجا معلوم اون دختر قدبلند که شال سفید انداخته و به من زل زده تو نباشی ؟ یا اون دختری که تو تاکسی ، بغل تو نشسته و مانتوی طوسی پوشیده من نباشم ؟ یا اونی که واستاده بود کنار خیابون و زل زده بود به ماشینا ، تو نباشی ؟ اصلا از کجا معلوم اونی که تو ولیعصر بهم تنه زد تو نباشی ؟ یا اون دختری که واستاده بود منتظر اتوبوس کنار تو ، من نباشم ؟ از کجا معلوم ؟
میبینی ؟ اینجایی که ما هستیم ، خیلی دنیای عجیبیه . همه همدیگرو به اسم میشناسیم . هیچ کی به چهره آدمها و ذاتشون نگاه نمی کنه،هیچ کی به کسی توی این دنیای شلوغ و پلوغ توجهی نمی کنه، هیچ کی فکر نمی کنه اونی که الان از کنارش رد شد چه دنیای پر هیاهویی توی ذهنشه ، یا چقدر مشکل داره؟ الان تو فکر پرداخت قسطشه؟ یا اینکه عصری زودتر بیاد خونه تا بچشو دکتر ببره ؟ یا اینکه امروز چه حرف عاشقانه ای به معشوقش بزنه تا مبادا روابط تیره و تار نشه؟
اما من ... تو دنیای واقعی ... هروقت از خونه بیرون میرم ، سعی میکنم به چهره ی آدما دقیق بشم و بهشون لبخند بزنم . خدا میدونه اونا کین . یا بذار اینجوری بگم . خدا میدونه اونا میتونن تو باشن یا نه . شاید تو ، همونی باشی که الان روبروی من نشسته و داره قهوه شو مزه مزه میکنه . من نمیدونم . شاید خدا بدونه . یا ... حتما خدا میدونه . حتما .
![]()
تو این فکر بودم که چی بنویسم و چه جوری افکارم رو جمع و جور کنم. یهو این فکر به سرم زد که آیا اصلا این حرف که می گن زن و مرد باهم برابرند درسته یا نه ؟ این سوال برام مطرح شد که آیا بهتر نیست به جای اینکه عدم توانایی های موجود بین زن و مرد - به خاطر تفاوت سیستم فکری و روحی - رو به رخ همدیگر بکشیم ٬ همدیگر رو همونجوری که هستیم قبول کنیم و در کنار هم به آرامش برسیم ؟ گاهی اوقات توی اداره روی این موضوع با رئیسمون بحث میشه ولی من هر چی فکر می کنم نمی تونم تحلیل کنم که آیا واقعا ما درست می گیم یا اون؟ تا اینکه یه ایمیلی برام اومد به نظرم تاحدی نشون می ده که....
ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.
وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.
سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، نمی فهمد. مردها نمی فهمند. از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.
مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.
به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شرکت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.
دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک. همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند.
مادربزرگ سنت زده من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم. زنده باد تساوی!
شاید بشه اینجور توصیف کرد که اینجا یک محیط اداریه،با اصول و قوانین اداری ، ولی اگه بخوام بیشتر توضیح بدم اتاق ما دفتر روابط بین الملل،یه خورده با بقیه قسمتهای سازمان فرق می کنه،البته آدماش هم فرق می کنن. می تونین از هرکی بخواین بپرسین! آدمهای خوب و مهربون و شاد و صمیمی .از همه رده سنی هم تومون پیدا می شه. بذارین از رئیسمان شروع کنم.
- مردیه 33 ساله خنده رو، دقیق ، منظم، سخت گیر در کار و صمیمی با کل سازمان، به خصوص با بچه هاش ، دموکراسی کامل در اتاق ما حکمفرمااست. مثلا ناهار به طور دسته جمعی در اتاق سرو می شه، ساعات تفریح به صرف کیک و چایی و میوه، در همین مکان صورت می گیره و رفتن به رستوران ممنوع است. فقط اجازه دید و بازدید با همسایه بغل را داریم (الهام خانم اینا رو می گم که یه موقع هایی می ریم و اهل اتاق را دچار بحران می کنیم، بنده خداها همش تو عذاب می افتند. الهام خانم هم که اصلن نمی شینه و همش تو آشپز خانه است ) ولی یه موقعهایی آقای رئیس ،خیلی جانبداری مرد بودنش و میکنه. ولی باز هم به گفته خودش خانمهای روابط بین الملل با همه خانمها فرق می کنن.
- نفربعدی مینا36 ساله است که در حکم مامان ماست، ما که نبودیم اون اینجا رو با یک انگشت می چرخونده . مهربان ، آروم، کدبانو، خانم خونه و مامان ماهان و موژانه .دست پختش حرف نداره .جاتون خالی یه بار لازانیایی خوردیم اینجا ،که نگو... بوش همسایه بغل رو (البته جناب آقای سلمان نژاد را می گم) تا اینجا کشوند...
- نفر سوم که وارد روابط بین الملل شد خودم بودم راجع به خودم می ذارم بقیه نظر بدن می رم سراغ نفر بعدی...
- نفر چهارم حمیده 23 ساله است. کوچولوی اتاق ما است ،مهربون ، صمیمی، شاد ، خنده روو اکتیو ه، روزای اول خیلی زود رنج و حساس بود ولی الان بعد از گذشت 2 سال دیگه واسه خودش خانمی شده دیگه هم مثل روزای اول خودم سوتی نمی ده مثل اشتباه گرفتن دکتر طالبیان با دکتر نظری و....
- بعدی مستانه 29 ساله است، یه شور و حرارتی داره که نگو،بحث های داغشو با اهل سازمان باید شنید ، به خصوص با آقای جدیدی و میگونی ولی مهربونه ،رک و بی پرده حرفشو بهت می زنه، باهاش خیلی راحتی چون اونم همونطوره،تازه میرزاقاسمیاش هم حرف نداره
خلاصه دلم می خواست از دوستام یه چیزی گفته باشم.اینجا با اینکه کار خیلی سخت و زیاده ولی با وجود اینها همه چی قشنگه ...
اصلا بیاین راجع به یه چیز دیگه صحبت کینم. بیان بریم یه دوری بزنیم.بریم سینما بریم تائتر،بریم کافی شاپ و یه کاپوچینو بزنیم تو بدن، از اونور بریم کنسرت .اصلا بیاین بریم استخر. بریم شنا. بریم کرم برنزه هامونو برداریم و بشینیم آفتاب بگیریم. بیاین به اتفاقاتی که می افته اصلا توجهی نکنیم .به ما چه که کی قراره چی کاره بشه؟ به ما چه که فردا قراره کی چی بگه؟ بیاین بریم چند تا عکس فشن بندازیمو قاب کنیم تو اتاقمون. بیاین بریم کتاب آشپزی رو برداریم و چند تا غذای توپ ازش انتخاب کنیمو وایسیم بغل گاز به پختن. بریم چنا تا دسر و ژله برای مهمونای این هفتمون یاد بگیریم. کلاس ایروبیکمون فراموش نشه!! بیاین بریم یه جایی که هیچ کی نباشه یا نمی دونم بریم .... بریم.... اصلا بیاین راجع به یه چیز دیگه صحبت کینم!!!!!!
اگر روزی دشمن پیدا کردی بدون در رسیدن به هدفت موفق بودی.
اگر روزی تهدیدت کردند بدون در برابرت ناتوانند.
اگر روزی خیانت دیدی بدون قیمتت بالاست.
اگر روزی ترکت کردند بدون با تو بودن لیاقت میخواد.
هر کجا هستم، باشم به درک! من که باید بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال خودت! من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد! تیپ را باید زد! جور دیگر اما... کار را باید جست. کار باید خود پول. کار باید کم و راحت باشد! فک و فامیل که هیچ... با همه مردم شهر پی کار باید رفت! بهترین چیز اتاقی است که از دسته چک و پول پر است! پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست! سید خندان یه نفر! سوئیچم کو؟
امروز برام یه ایمیلی اومد حیفم اومد شما نخونیننش!!!!!
نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!

عزیزم! می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم! اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟!
اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.
اگر خداوند آرزویی را در دل تو انداخت , بدان که توانایی رسیدن به آنرا در تو دیده است.
جالب بود نه؟
آفتاب نیوز:
۱- نام هر گل و زیبایی در طبیعت است را روی شما میگذارند.
۲- هنگامی که رنگ پریده یا بیمار هستید با کمی وسایل آرایش میتوانید خود را زیباتر کنید و هیچ کس هم از شما ایراد نمیگیرد( کاری که بسیاری از آقایان مد روز یواشکی انجام میدهند).
۳- تمام شاعران ایران زمین در وصف گل روی شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروی شما را ستوده اند.
۴- مجبور نیستید سر کار بروید و پول یک ماه کار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبیا بخرید.
۵- به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت که لازم بود گریه می کنید و غم و غصه هایتان را در دل جمع نمی کنید تا سکته کنید.
۶- عمرتان بسیار طولانی است.
۷- آنقدر حرف برای گفتن دارید که هرگز کم نمیآورید.
۸- همیشه یک عالمه دوست و رفیق ناب دارید و کمتر گرفتار رفیق ناباب می شوید.
۹- هرگز در حمام خود را گربه شور نمی کنید.
۱۰- بزرگ شده اید و کمتر برای طرفداری از تیم قرمز و آبی یا این حزب و آن حزب جلز و ولز کرده و کرکری می خوانید.
۱۱- ریش و سبیل ندارید که موقع آب خوردن قبل از خودتان سبیلتان آب بنوشد.
۱۲- عشق و هنر ابداع شماست.
۱۳- همیشه جوان تر از سنتان هستید و هیچ کس نمی داند شما چند ساله اید.
۱۴- از سن ۹سالگی به بلوغ عقلی و جسمی میرسید و حالاحالاها باید بدوند تا به پای شما برسند!.
۱۵- بهشت زیر پای شماست.
۱۶- اگر موهایتان مرتب نبود یا وقت برای مرتب کردنشان نداشتید، با سرکردن یک روسری قضیه حل است.
۱۷- همیشه در کیفتان آینه دارید و موقعی که در سلف سرویس دانشگاه قورمه سبزی میخورید یک دانه لوبیا لابه لای سبیلتان جا خوش نمی کند.
۱۸- همیشه تمیز و نظیف و خوشبو هستید.
۱۹- به وزنتان اهمیت می دهید و شکمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمی شود.
۲۰- همیشه مقداری پول برای روز مبادا دارید که جز خودتان هیچ کس از جای آن خبر ندارد.
۲۱- مجبور نیستید از این خانه به آن خانه بروید و خواستگاری کنید، مثل خانمها در خانه مینشینید تا دیگران با کلی منت و خواهش و التماس و گل و هدیه!!! از شما اجازه ی حضور بگیرند.
۲۲- میتوانید موهایتان را بلند یا کوتاه کنید و هر نوع لباسی که دوست داشتید بپوشید از شلوار تا دامن… و هرنوع کفشی را بپسندید به پا کنید از اسپرت تا پاشنه سه سانتی و بالاتر.
۲۳- مجبورنیستید بارهای سنگین را جابه جا کنید یا تن به مشاغل سخت و پایین بدهید چرا که شما یک خانم هستید!.
۲۴- حق تقدم با شماست.
۲۵- مرد از دامن شما به معراج می رود.
۲۶- هرگز از فرط خشم نعره نمی کشید و از فرط حسادت کبود نشده و خون راه نمی اندازید.
۲۷- دو سوم صندلی های دانشگاه ها را شما تصاحب کرده اید.
۲۸- ضعیف کش نیستید و دق و دلی رئیس اداره تان را در خانه خالی نمی کنید.
… و اگر خوب فکر کنید می بینید که صدها دلیل محکم دیگر وجود دارد که شما به زن بودن خود افتخار کنید
/span>>/>
یه سلام نارنجی با طعم نارنجی توی این روز نارنجی به تمام دوستان با حس نارنجی در سراسر دنیا
بالاخره تصمیم گرفتم بعد از مدتها وبلاگمو که البته توی پرشین بلاگ بودبه روز کنم.این روزها پرشین بلاگ یا فیلتره یا در دسته تعمیره یا به کندی باز می شه. بنابراین تصمیم گرفتم اینجا شروع به نوشتن مطالب مورد علاقم بکنم.امیدوارم این بار بعد از سال ۸۳ مشغله کاری و درس و زندگی اجازه به روز کردن وبلاگمو بده.



